موج های سنگی
که دل رودخونه رو میشکافن ، اما هرجا که بیافتن تا تهِ دنیا همونجایی که هستن ، هستن ! غصه هامو تو دلم میریزم بهار و زمستونش بی برگه دنبال چشیدن رفاقت پاییزم وقتی زندگی مث تنگ بلوره یه قدم مونده به خوشبختی ولی یه دنیا دوره وقتی که گربه ی همسایه واست سنگ صبوره واسه دیگرون چه فرقی داره مث یه ماهی مرده روی آبم یا که حلق آویزم ؟ سلام دوباره وبلاگم رو به روز کردم تا بازم بتونم با دوستای وبلاگی در ارتباط باشم از اونجایی که چند وقته فقط ترانه کار میکنم ترانه ها رو تا وقتی که اجرا نشدن نمیتونم رو وبلاگ بذارم این پست رو گذاشتم تا فعلا از طریق بخش نظراتش با هم در ارتباط باشیم خوشحال میشم به خوندن اشعارتون دعوت بشم واسه خالی نبودن عریضه : چند برداشت از یک داستان پیراهن محکوم ، دریده خواهد شد به دست گرگ ها نشد ، زلیخا . . . ************************ همیشه پای یک زلیخا در میان است *********************** پیراهنت را گرگ بدَرَد یا زلیخا فرقی نمی کند یوسف که باشی کور را شفا میدهد ********************** گرگ های بی نوا همیشه محکومند شاید پیراهن را زلیخا دریده باشد ************************** چه حرامزاده مردمانند گرگ را بسته اند و زلیخا را رها کرده اند شما رو به برداشت های دیگه دعوت میکنم .
مث سنگایی که تو رودخونه ها میندازن
.

